سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

eshgham,sevda

علایق سودا خانوم

دختر نازم شما به تمام مزه های خاص علاقه خیلی خیلی شدیدی داری زیتون تلخ رو انچنان می خوری که بیا و ببین کافی میکس، کاپوچینو و قهوه خیلی دوست داری و همیشه نصف سهم منو می خوری عاشق خیار و خیارشور هستی، اگه خیار شور ببینی دیگه لب به چیز دیگه ای نمی زنی هر چقدر هم که تند باشه می خوری گوجه فرنگی هم خیلی خیلی دوست داری. پرستارت همیشه بهت گوجه با نون می داد. میوه هم خیلی دوست داری روزی دوبار آب میوه می خوری که شامل هویج سیب گلابی و بعضی اوقات هلو. سیب زمینی هم خام و هم سرخ شده خیلی برات لذت بخشه سیب رو هم خیلی دوست داری گاز بزنی     وای از دلستر یادم رفت بگم. اینقدر دوست داری اینقدر دوست داری که نگو. لیمو ترش تا...
27 مهر 1392

سودا در گذر زمان تا شش ماهگی

دختر ناز مامان. چون حجم خیلی زیادی عکس ازت می گرفتم دقیقا یادم نمونده هر کدام از عکسها برای چه تاریخی هست ولی می دونم که همه اینها تو سال 91 هست. دردونه مامان همون چند روز اولی که به دنیا اومدی، گفتن که چشم خوردی و برات تخم مرغ شکستن و کمی از تخم مرغ رو به پیشانیت زدن و از اون روز به بعد به مدت دوماه تمام صورت شما جوش جوشی شده بود.     دختر نازم اینحا برای اولین بار توی روروک گذاشتمت.     فدای دختر نازم بشم که اینجوریی خوابیده. لباس تنت رو خاله مریم جون از کربلا برات اورده عشقم.     دختر ناز مامان شما تا شش ماهگی فقط تو بانوج می خوابیدی     من اون لبای نازشو ...
27 مهر 1392

اولین خرید طلای دخمل طلا

جیگر مامان اولین طلا رو خاله الهام جون موقع تولد برات خریده بود که یک تو گردنی به حالت کفش هست که هنوز خیلی کوچیک هستی که بخوام برات استفاده کنم. دیروز (92/07/21) من وبابایی با هم رفتیم و اولین گوشواره رو برات خریدیم. خیلی ناز هستند.امشب میریم عروسی و حتما ازت عکس می گیرم و برات می زارم عسل طلای مامان. مبارکت باشه دختر نازم.
22 مهر 1392

شیرین مامان در 13 ماهگی

الهی من فدای اون دختر نازم بشم وقتی مامان از سرکار میاد به محض اینکه منو می بینی می دویی به سمتم و می پری تو بغلم. نمی دونی چقدر خودتو لوس می کنی. منم محکم بغلت می کنم و یه عالمه بوست می کنم. دیروز من رفتم دندانپزشکی و ساعت 6 رسیدم خونی. فکر کنم یک ربع تو بغلم بودی. من دراز کشیده بودم و لبام رو صورتت و فقط می بوسیدیمت. تکون نمی خوردی سفت منو چسبیده بودی. نمی دونی چه حالی کردم. مامانی خیلی دوست داره. تو این دنیا تا حالا فقط منو بوسیدی و عکس تسنیم رو.بعضی اوقات هم عروسک حسین رو. عزیز دوردونه مامان وقتی میای تو بغلم انگار دنیا رو بهم می دن. خیلی دوست دارم. شبها کلی باهات بازی می کنم. صدای خندت تمام خونه رو پر می کنه نازنین من. ...
21 مهر 1392

از ابتدای بارداری تا نه ماهگی

می خوام از اولین لحظه ای بگم که فهمیدم تو تودل مامانی هستی. یک لحظه عجیب بود خوشحالی، ترس با هم مخلوط سده بود و نمی دونستم باید چیکار کنم فقط سریع به بابایی زنگ زدم و گفتم بیا خونه. در حالی که گریه می کردم بابایی اومد و وقتی فهمید که جواب بی بی تستم مثبته کلی خوشحال شد. با هم رفتیم دکتر. فرداش جواب ازمایشم رو گرفتم و وقتی خانوم دکتر با قطعیت گفت بارداری زنگ زدیم و با خوشحالی به همه گفتیم. نمی دونی چقدر برکت به خونمون اوردی. چند ماه نگذشته بود که اول خونه خریدیم و بعدش هم بابایی از شهرستان کارش به مشهد اومد. خیلی دوران بارداری خوبی بود و تو دخمل ناز من اصلا اصلا مامانی رو اذیت نمی کردی. ویار بد اصلا نداشتم فقط عاشق چیزهای ترش بودم بقدری ت...
3 مهر 1392

عکس های آتلیه نوروز 92

نفس مامان نوروز 92 اولین سالی بود که تو عشق ما در کنارمون بودی. از خدا خواستارم که همیشه شاد و سربلند در کنار هم زندگی شیرینی رو داشته باشیم. 14 فروردین ماه اتلیه روناک بردمت و چند تا عکس مامانی ازت گرفتم که تو ادامه برات می زارم. خیلی خیلی دوست دارم عشق مامان ...
3 مهر 1392

عید 92

دختر نازم متاسفانه مامانی قبل از سال جدید زیاد حالش خوب نبود و حتی چند روز تو بیمارستان بستری شد ( من خیلی خیلی غصه می خوردم ) تصمیم گرفتیم با خاله الهام و دایی جوادشون تا طبس بریم تا شاید حال مامانی بهتر بشه. من خیلی می ترسیدم که شما تو راه اذیت کنی و خوشبختانه خیلی خیلی دخمل خوبی بودی. توی این مسافرت برای اولین بار با هم رفتیم ابگرم فردوس، تو جیگر من هم که عاشق اب بازی هستی تو کل مدتی که توی آبگرم بودیم کوچکترین گریه ای هم نکردی. چون حال مامانی بد شد تا بشرویه بیشتر نرفتیم وسریع برگشتیم خونه. توی این مسافرت شما اولین کوهنوردیت رو با بابایی جونت رفتی که برگشتنی ها هم خوابت برد.   بعد از چند روز حال مامانی بهتر شد و چند تا ع...
3 مهر 1392

سودا در گذر زمان در تابستان 92

عشق مامان دیگه برای خودت خانومی شدی کامل چهار دست و پا می کنی و تو شهریور ماه بود که کاملا راه افتادی   سودا در حالی که عینک افتابی خاله جونشو زده. ( عروسکی که کنارت هست عروسک تسنیمه و اسمش حسین است .شما خیلی خیلی دوسش داری و مرتب در حال لالایی گفتن براشی)     مامان جونی شما همه چیزو دور گردنت میندازی     اینجا با مامانی و خاله جون رفتیم بیرون شهر و شما ماست موسیر می خوری     سودا در حال ماشین بازی با ماشین عمو سجاد جون     عسل خانوم فضول من، اونجا رفتی چیکار     دخمل لباستو بده بالا زشته.(این لباسو خاله سمانه و الهام جون درست کردن،...
3 مهر 1392

سودا در گذر زمان در بهار سال 92

دختر ناز نازی مامان چند تا عکس از بهار 92 برات می زارم قربون اون تگاهت بشم من     پشت چشم نازک می کنی     خوش خنده من     فضولی نکنی ها     مگه با شما نیستم     زبونتو بکن تو دختر شیطون     چی می خوای مامان جون هنوز زوده برای شما       ...
3 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد